جدیدترین پست

حمله نیروهای ارتش عراق به قرارگاه اشرف ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

این وقایع مربوط به ضدو بندهایی است که رژیم خمینی با دولت عراق برای نابودی مجاهدین است. حمله نیروهای ارتش عراق به قرارگاه اشرف ۱۹ فروردین...

‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ فروردین ۳, شنبه

ماهی عید.

عید شما مبارک
کاردستی از دیر باز در سرشت انسان بوده و خواهد بود.
عیدتون مبارک 
اندازه گذاشتن و سازندگی از هر نوعی جز ساختار و استعداد های بالقوه انسانی است .
 به این ماهی زیبا نگاه کنید
 به نظر شما از چه چیزهایی ممکنه ساخته شده باشه 
 شاید باور نکنید.
بعضی آدم ها هستند که از هیچ یعنی از دورریختنی های مردم کوچه و بازار برای خودشون هنر درست می کنند.
 این ماهی از یه تیکه فوم و مقداری پلیت و رنگ درست شده و به این زیبایی در اومده که انگاری زنده است 
شماهم می توانید برای خودتون چیزهایی از هیچ بسازید.






۱۳۹۷ اسفند ۱۵, چهارشنبه

پروین اعتصامی


پروین اعتصامی

شاعر نامی پروین اعتصامی
پروین اعتصامی 
پروین اعتصامی (۲۵ اسفند ۱۲۸۵) با نام اصلی رخشنده اعتصامی شاعرایرانی که از وی بنام مشهورترین شاعر زن ایران نام می‌برند.

در سال ۱۳۱۴ دیوان پروین اعتصامی منتشر شدکه شامل ۶۰۶شعر در قالبهای مثنوی و قطعه وقصیده است وبیش از ۷۰مناظره داردکه شامل گفتگوهایی پر معنا و نغزبین انسانها و جانوران و گیاهان واشیاباهم است

اشعار معروف

آفریده‌های ذهنِ زایندهٔ پروین، در مناظره ها، روشن تر، چهرهٔ خود را نشان می‌دهند. در مناظره‌های شعری او، «امید و نومیدی»، «بلبل و مور»، «برف و بوستان»، «پایه و دیوار»، «تیر و کمان»، «دیدن و نادیدن»، «حقیقت و مجاز»، «دیوانه و زنجیر»، «ذرّه و خفّاش»، «سپید و سیاه»، «کرباس و الماس»، «کوه و کاه»، «گرگ و سگ»، «گرگ و شبان»، «گل و خار»، «گل و شبنم» و… با هم سخن می‌گویند. برخی از اشعار معروف او عبارتند از: اشک یتیم، سفر اشک، متاع جوانی، ای مرغک، مور و سلیمان، آرزوی پرواز، پندونصیحت، وقت برگریزان، صاعقه ما ستم اغنیاست، دزدوقاضی، شکایت پیرزن، عنکبوت، صاف و دردشرط نیکنامی،
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیمکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته‌استاین گرگ سالهاست که با گله آشناست
پروین فلاکت و درماندگی فرودستان را ابدی نمی‌داند. به باور او، وقتی مشعل مقاومت به اهتزاز درآید، رنج وستم نیز پایان میابد
«ز قید بندگی این بستگان شوند آزاداگر به شوق رهایی زنند بال و پری
یتیم و پیرزن این قدر خون دل نخورنداگر به خانة غارتگری فتد شرری
به حکم ناحق هر سِفله خلق را نکشنداگر ز قتل پدر پرسشی کند پسری
درخت جور و ستم هیچ برگ و بار نداشتاگر که دست مجازات میزدش تبری
اگر که بدمنشی را کشند بر سر داربه جای او ننشیند به زور ازو بتری».
به باور پروین، باید دست به دست هم دادو بی شک و تردید پای به میدان نهاد.
«هزار کوه گرت سدّ راه شوند، بروهزار ره گرت از پا درافکنند، مایست».
پروین به رنجبرهای پای در بند یک راه نشان می‌دهد: نبرد، بی واهمه و هراس:
«تا به کی جان کندن اندر آفتاب، ای رنجبر؟ریختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر؟
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشیچند می‌ترسی ز هر خان و جناب، ای رنجبر؟
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریزوندر آن خون دست و پایی کن خَضاب، ای رنجبر» !
پروین در شعر «شکایت پیرزن» از زبان پیرزنی بر شاه می‌تازد که از آتش فساد او به جز آه برای مردم نمانده‌است:
سنگینی خَراج به ما عرصه تنگ کردگندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست
در دامن تو دیده جز آلودگی ندیدبر عیبهای روشن خویشت نگاه نیست
ویرانه شد ز ظلم تو هر مسکن و دهییغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست».
مناظره «دزدوقاضی»

۱۳۹۷ بهمن ۲۷, شنبه

۱۳۹۷ بهمن ۱۰, چهارشنبه

داستانی از آقا محمد خان قاجار

آقا محمد خان قاجار 
آقا محمدخان قاجار سرسلسله پادشاهان قجری است که زندگی‌اش با حوادث عجیب و جالبی گره خورده است، او که با بر انداختن سلسله زندیه به قدرت رسید، سرانجام در جریان لشگر کشی بیرون راندن سپاه روس ها از ایران کشته شد.عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من که یکی از منابع مهم در مطالعه دوران قاجاریه محسوب می‌شود، دلیل به قتل رسدن او را این‌گونه شرح می‌دهد:« در ایام محاصره شوشا، مقداری خربزه برای شاه آورده بودند که تحویل آبدار خود نموده و امر داده بود که هر وعده مثلا نصف یک دانه از آن‌ها را که یک ظرف می‌شود در سفره غذای او بگذارند. خربزه‌ها زودتر از حسابی که شاه داشته است تمام می‌شود. شاه تاریخ روز آوردن خربزه‌ها و این‌که چند دانه آن به مصرف رسیده و چند دانه آن باید باقی باشد دقیقا تعیین می‌کند و از آبدار باقیمانده را مطالبه می‌نماید. آبدار هم نجات را در حقیقت‌گویی می‌پندارد و اعتراف می‌کند که با دو نفر از پیشخدمت‌ها آن‌ها را خورده‌اند. شاه برای همین جرم، امر به کشتن هر سه نفر می‌دهد. بعد از آن که به خاطر او می‌آورند که شب جمعه است، اعدام آن‌ها را به صبح شنبه محول می‌نماید و چون محکومین به تجربه می‌دانستند که حکم شاه استیناف‌پذیر نیست، شب شنبه سه نفری وارد اتاق خواب او شده کارش را می‌سازند و جواهرهای سلطنتی را برداشته فرار می‌کنند»

۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

خاطره ای از یک ملیشیای سال ۶۰ که امروز کانون شورشی نامیده میشود

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند                              جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست
مسعود رجوی
مسعود رجوی رهبر مجاهدین خلق ایران 
آن روزها کسی نبود که شعار « حکومت عدل علی با انتخاب رجوی » را نشنیده باشد. دیواری نبود که کلیشه‌های تصاویر مسعود رجوی روی آن نقش نبسته باشد. شعارها و تصاویر یا روی دیوارها و پلاکاردهای چند متری نوشته شده بود ویا روی تراکتهای رنگی همراه با عکس برادر مسعود میان مردم توزیع میشد. چرا که انتخابات ریاست جمهوری در پیش بود. همه در جنب و جوش بودند. پیرو جوان،‌ زن ومرد،‌ بچه مدرسه‌ای‌ها همه و همه... ما هم که بچه مدرسه‌ای بودیم نه تنها در فعالیتها به بزرگترها کمک میکردیم بلکه این جملات و شعارها را حفظ میکردیم. اگر چه که از آن چیزی نمیفهمیدیم. هر روز که مدرسه تعطیل میشد کیف و کتاب را کناری میانداختم و بدو بدو به چهارراه سرسبز میرفتم. در آنجا بعد از ظهرها همیشه بساط کتاب و نشریه پهن بود. کتابها و نشریات سازمان را می فروختند. خودم را میان آنها میانداختم تا مرا هم در کارهایشان شرکت دهند. خودم را که بین آنها میدیدیم احساس غرور میکردم. از اینکه روی من حساب میکردند و مسؤلیتی میدادند غرق شور میشدم. درانجام کارها سراز پا نمیشناختم. از هیچ کاری هم سرباز نمیزدم. چون میخواستم دفعه‌ی بعد کارهایی که بزرگترها نجام میدادند را به من هم بسپرند. گاهی روی یک صندوق میوه  چند کتاب برایم میچیدند و همان جا می فروختم و گاهی هم چند تا نشریه‌ی مجاهد به دستم میدادند و میگفتند که کنار بانک بایست و بفروش. نشریه هم باید طوری میگرفتم وبه سینه‌ام میچسباندم که همه ببینند. گاهی هم تراکتهای تبلیغاتی را باید میان مردم پخش میکردم. اینها دیگر پولی نبود. یعنی هر کس را که سر راه میدیدم یک عدد به او میدادم. تراکتها کوچک و به اندازه‌ی کف دست بود. با رنگها مختلف. روی هر کدام هم یک شعار وکنار هر شعار عکس برادر مسعود. البته بزرگترها کارهای دیگری هم میکردند. آنها در گوشه‌ای چند نفر را جمع کرده و با آنها صحبت میکردند. نمیدانستم حرفهایشان چی بود. ولی خیلی دوست داشتم من هم مثل آنها باشم.اگرچهکه چیزی نمیدانستم و بلد نبودم،‌ همین که اسم مرا بچه مجاهد و بچه میلیشیا میگفتند غرق در غرور میشدم.
داریوش به من میگفت سر چهارراه بایست و هر موقع که دیدی این چراغ راهنما،‌ قرمز شد یعنی ماشینها ایستادند،‌ بدو وسط خیابان و از میان ماشینها رد شو و یک تراکت داخل هر ماشین بینداز و دور شو. بعد هم یک دسته تراکت به دستم میداد و دستی به سرم میکشید و آرام به پشتم میزد و میگفت برو.
چهار راه سرسبز بعد از ظهرها نسبتا شلوغ میشد. ترافیک سنگین بود. به همین خاطر تراکتهایم خیلی زود تمام میشد. حین کار وقتی صدای بوق ماشینها بلند میشد میفهمیدم که چراغ سبر شده و  سریع باید خودم را به کنار خیابان برسانم. کار   جذابی بود. آخر شب که کارمان تمام میشد از من سؤال میکردند آیا نکته‌ای نداری؟ (‌ رسمی که بعدها در سازمان به آن جمعبندی آخر کار میگفتیم)
یک روز بعد از ظهر داشتم تراکتها را میان خودروها پخش میکردم و داخل خودروها می‌‌انداختم، همین که دستم را از پنجره‌ی خودرو داخل بردم،‌ یکدفعه احساس کردم یکی دستم را محکم گرفت. قدم اجازه نمیداد که او را ببینم و زورم هم نمیرسید که دستم را از دست او بیرون بکشم. بدنم به درب خودرو چسبیده بود و با دست دیگرم مراقب بودم که تراکتهایم از دستم نریزد. سرم را بلند کردم . راننده‌ی خودرو به من نگاه کرد و از من پرسید: بچه، بگو ببینم این رجوی که داری برایش کار میکنی چرا در زندان اعدام نشد و بقیه دوستانش اعدام شدند؟ رنگم پرید.  البته که من برای او هیچ پاسخی نداشتم و او هم میدانست که این سؤال را از چه کسی بکند و از چه کسی نکند. این اولین باری بود که چنین حرفی را میشنیدم. لحظات به سرعت از ذهنم گذشت. نمیدانستم چی بگویم. اعدام! مسعود! زندان! آزادی از زندان!... و اصلا چرا میخواستند مسعود را اعدام کنند؟ مگر چه کار کرده بود؟ چه کسی میخواست مسعود را اعدام کند؟ و... همه چیز در ذهنم بود الا یک چیز و آنهم جواب.
به کارم  ادامه دادم. طبق روال هر شب در انتهای کار جلوی بانک جمع شدیم و حلقه زدیم. به داریوش موضوعی را که برایم اتفاق افتاده بود را تعریف کردم. بعد هم از او پرسیدم که این جور مواقع چی باید بگم؟  داریوش  و بقیه‌ی بچه‌ها که ایستاده بودند همه خندیدند. داریوش به بیان ساده توضیح داد که این روزها چون میخواهند چهره‌ی مسعود را خراب کنند و جلوی انتخاب شدن مسعود را بگیرند،‌ به هر کسی که میرسند این سؤال را میکنند.
داریوش میدانست که سن من اجازه‌ی فهم این حرفها را نمیدهد و نمیتوانم وارد بحث شوم. اما برای این که به من قوت قلب و اطمینان خاطر بدهد گفت: از این به بعد هر کس از تو این سؤال را کرد؛ بگو: فشارهای سیاسی باعث شد که مسعود را  اعدام نکنند. بگو سریع در رو!
از آن به بعد این جمله را همه جا خرج میکردم. ادامه‌‌اش را نمیدانستم. ولی احساس قدرت میکردم. داریوش در مقابل هر سؤالی یک جواب ساده به من یاد میداد و مرا پر میکرد.
آن موقع که مسعود را شناختم و صدایش را شنیدم اصلا به این فکر نبودم که مسعود چرا اعدام نشد. چرا مسعود زندانی شد. چرا آخرین بازمانده‌ی مرکزیت است؟ اصلا مسعود نماینده‌ی اسلام انقلابی یعنی  چه؟ مسعود رو در روی ارتجاع،‌ مسعود فدای مطلق، مسعود امیدخلق،‌ ...  یعنی چه؟ همه وهمه اینها،‌ مسعود بودند اما « مسعود » ی که من دیدم وشناختم نبود. چهره و سیمای مسعود بی‌آنکه او را ازقبل دیده باشی تو را به سمت خودش میکشید. طنین صدایش که از عمق ایمانش خبر میداد هر قلبی را تکان میداد. از آن نوع چهره ها که انگار او را سالهاست می‌شناسی..
برغم مدعیانیکه منع عشق کنند                                    جمال چهره‌ی تو حجت موجه  ماست
عشق را نمیتوان از میان سطور کتابها وبین کلام و بحث سیاسی تعریف کرد. آخر آن روزها،‌ همه دنبال بحث و مناظره‌ی سیاسی بودند وعیار هر کس را با تعداد کتابهایی که خوانده بود محک میزدند. فکر میکردند که با کتاب و دفتر میشود عاشق شد. میتوان بدون عشق مبارزه کرد. بالای دار رفت و می شود با درس و مشق تخت شکنجه را تحمل کرد و لب از لب باز نکرد.
ایکه از دفتر عقل آیت عشق آموزی                  ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
میلیشیای مجاهد خلق که تنها  پانزده بهار از عمر او نگذشته بود،‌ ولی سرفرازانه در مقابل ارتجاع سینه سپر میکرد و بالار دار رقص رهایی سر میداد را چگونه میتوان با دفتر عقل توجیه کرد؟ که پای عقل سخت چوبین است. هر سال که در  این مسیر طولانی و پر نشیب و فراز گذشته‌ها را مرور میکنم و غبار ایام بر خاطراتم می‌نشیند به عمق این کلام پدر طالقانی بیشتر پی میبرم. روزی که آخرین دسته از زندانیان سیاسی از زندان آزاد شدند و در منزل رضایی های شهید گرد آمدند،‌ پدر طالقانی گفت: از اسم مسعود رجوی وحشت داشتند.. از اسم موسی خیابانی وحشت داشتند...
آنها حتی طاقت شنیدن نام او را نداشتند و ندارند. تا چه رسد به اینکه چهره‌ی او را تحمل کنند. به خوبی میتوان فهمید که چرا بزرگترین خیانت خمینی قطع سلسله نسلی بود که مسعود را ندید. خمینی تا میتوانست کشت . تا میتوانست اعدام کرد. حتی به جرم هواداری. حتی به جرم داشتن یک سکه‌ی دوریالی. چرا که صدای مسعود را شنیده بود و اسلام مسعود را شناخته بود. مگر در روزگار فعلی،‌ رژیم از چه چیزی میترسد؟ آیا از این میترسد که جوانان به انحراف و بزه کاری کشیده شوند؟ یا ایکه اسیر اعتیاد و فساد شوند؟ آیا از اینکه زنان و دختران ایران را در کشورهای خلیج به فروش میرسانند واهمه دارد؟ آیا از این که هر روز فشار را برگرده‌ی این ملت زیادتر میکند و‌ آنها را سرکوب میکند ودر کوچه و خیابان به دار میکشد واهمه دارد؟ آیا از زدن چوب حراج بر ایران زمین شکی به خود راه میدهد؟ نه! نه ! اتفاقا خودش دنبال این‌هاست. خودش سلسله جنبان فساد و اعتیاد استو خودش منشا پلیدی است. سر این باندهای مافیایی و فساد همین سران نظام است که میخواهد تمام نیروی جوان و مستعد کشور را اینگونه به قهقرا ببرد تا مبادا جذب مسعود رجوی شوند. مسعود بارها و بارها گفته است که اگر میتوانید یک ذره آزادی بدهید. یک لحظه تحمل کنید تا ما با مردم و جوانان میهنمان حرف بزنیم.
بله! بگذارید ما حرفهایمان را بزنیم تا بگوییم که مسعود کیست؟بگوییم که مسعود چکار کرده و چکار میکند؟ بگذارید که او را به همه بشناسانیم. اما دریغ که این رژیم چنین توان و ظرفیتی ندارد وتحمل نمیکند. اگر داشت که همان روزهای فعالیت سیاسی هار و افسار گسیخته به میلیشیای جوان حمله نمیکرد. اگر داشت که دیگر دنبال این نبود که میلیشیای نوجوان نشریه فروش را با سؤالات خود محکوم کند.
من ندانم که در نگاه تو چه رازی است نهان             که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان


این خاطره را قبل از انتشار نشریه‌ی چند شماره قبل نوشته بودم. وقتی در نشریه دیدم که تصاویر جدیدی از بهشت سکینه چاپ شده و اسامی شهدا را خواندم در میان شهدا نام مجاهدشهید داریوش عابدینی را دیدم. در خاطره‌ی فوق نام داریوش را که اسم برده‌ام هم‌ اوست. آن روزها به خاطر دارم که مادرش بارها میگفت که داریوش را در بهشت سکینه دفن کرده‌اند و مزار او را بعد از اعدام به مادرش گفته اند.

۱۳۹۷ دی ۲۹, شنبه

خوشنویسی از علیرضا خوشنویس

تابلوی جدید او را تقدیم دوستداران هنرخطاطی ایران می کنم . تا نظر شما چی باشه .

تراخوش باد با خوبان نشستن!
خطاطی علیرضا خوشنویس 
ستن

۱۳۹۷ دی ۱۶, یکشنبه

نقش زنان در جنبش مشروطه و تاثیرات آنها برجامعه ایران در دوران مشروطه

زنان در جنبش مشروطه

حضور زنان در مجلس مشروطه خواهان
زنان در جنبش مشروطه همدوش و همراه مردان بودند، جنبش مشروطیت ایران جنبشی ضداستبدادی و بر علیه سنت گرایی بود. حضور فعال زنان ونقش آنان درتحولات اجتماعی ومبارزات مردمی به عنوان نیمی از جامعه، همواره نمود بارزی در تاریخ معاصر ایران زمین بوده‌است.[۱]در حقیقت جنبش ملی زنان یک خرده جنبش بود که با جنبش عمومی همکاری می‌کرد و هدفش استقلال ایران و اجرای قانون اساسی بود.[۲]در جنبش مشروطیت با وجود سنتها و فرهنگهای بازدارنده، ۲۰ زن در صحنه نبرد با مستبدین و ستمکاران به شهادت رسیدند. یکی از زنان انقلابی تبریز بنام زینب پاشا درجمع تبریزی‌ها، در ترغیب مردان برای قیام فریاد زد:
«اگر شما مردان جرأت ندارید جزای ستم پیشه‌گان را کف دستشان بگذارید… ما جای شما با ستمکاران می‌جنگیم».
انقلاب مشروطه، نقطه عطفی برای خروج زنان از انزوای «اندرونی» های تنگ خانگی و رفتن به خیابانها شد. تاریخ مبارزات زن ایرانی یک راه طی شده ۱۵۰ساله است و در طول تاریخ، زنان همواره در اعتراض و نبرد باقدرتهای مستبد حاکم بهای گزافی پرداخته‌اندو آنچه که زنان در پی آن بودند آزادی انتخاب و حق تعیین سرنوشت خود بود.[۳]فارغ از اینکه جرقه بیداری زنان آن عصرچگونه و با کدام ماجرا زده شد و مطالبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آنها تا چه حد در جریان انقلاب مشروطه محقق گردید، باید پذیرفت مهم‌ترین دستاورد جنبش مشروطیت برای جامعه زنان آن بود که متوجه تأثیرگذار بودن خود در جریانات سیاسی واجتماعی جامعه شدند و دریافتندکه آنان نیز نیمی از جامعه ایران هستند که می‌توانند همچون مردان درتعیین سرنوشت خود و کشورشان مؤثر باشند. واین گونه بود که یک جنبش و بیداری اجتماعی را تجربه کردندو به این آگاهی رسیدند که زنان از هر طبقه‌ای باید برای احقاق حقوق خود مبارزه کنند.[۴]
انجمن زنان تبریز - نخستین انجمن زنان ایران
ابتدا زنان تصور مشخصی از خواست‌های مستقل خود نداشتند و فکر می‌کردند که با استقرار حکومتی ملی و مشروطه‌خواه، به آزادی و حقوق خود‌ مانند همه مردم ایران، دست می‌یابند، اما با تصویب قانون اساسی مشروطه و قرار دادن زنان در ردیف دیوانگان و کودکان و محرومیت آنها از حق رای، زنان مشروطه خواهی که در این نبرد ازچیزی فروگذار نکرده بودند برای بدست آوردن خواسته‌های خود تلاش کردند و نخستین نطفه‌های جنبش زنان ایران را شکل دادند. جنبشی که اهدافی ملی و عدالتخواهانه داشت و با تأسیس مدارس دخترانه و انجمن‌های زنان حمایت می‌شد.[۵]





۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۹۷ دی ۷, جمعه

بهرام عالیوندی

بهرام عالیوندی

بهرام عالیوندی (زاده ۱۵ بهمن ۱۳۰۶ در کازرون - درگذشته ۱ خرداد ۱۳۹۱ در وین) از پیش‌کسوتان نقاشی مدرن در ایران و از پرکارترین هنرمندان ایرانی و اعضای شورای ملی مقاومت ایران در تبعید است.
او بعد از مهاجرت از کشور سالها در اتریش به سر برد و چندین نمایشگاه در کشورهای آلمان و اتریش برگزار کرد.[۱]

زندگی‌نامه

وی در ۱۳۰۶ خورشیدی در شهر کازرون در استان فارس به دنیا آمد. خانواده‌اش در دو سالگی به دلیل این‌که مادرش اهلشیراز بود به آنجا نقل مکان کردند. سپس از شیراز به ممسنی رفتند و بهرام تا کلاس ۶ ابتدایی در آنجا درس خواند.
پدربزرگش ازخوانین ممسنی بود، مردی تصویرگر نقاشی‌های ساده ابتدایی اما زیبای کتاب دکامرون اثر معروف بوکاچیو با ترجمه احمد دریابیگی.[۲] حتی گفته‌اند کلمه الله را روی دانه ای برنج نوشته بود. پدرش نیز نقشه خطه ممسنی را دقیقاً ترسیم کرده و آنرا در اداره دولتی مرکز ممسنی، نورآباد، آویخته بودند.
بهرام عالیوندی از کودکی به نقاشی علاقمند بود، در مدرسه نقشه جغرافی می‌کشید که آنها را به دیوار کلاس یا دفتر مدرسه نصب می‌کردند. بعد از شش سال دبستان، دبیرستان را در شیراز شروع می‌کند و طبق گفته خود برای امرار معاش از روی نقاشی‌های دیگران کپی می‌کند و برای تأتر دکور می‌زند و پلاکارد سینما می‌سازد اما در هیچ‌کدام موفقیتی نداشته‌است.[۲]

فعالیت‌های هنری

پس از پایان دبیرستان و خدمت سربازی به تهران آمد و یک‌سالی به کارهای مختلف پرداخت و عصرها به هنرستان کمال الملک رفت. پس از کودتای ۲۸ مرداد باحمایت برادر بزرگ که کارمند عالیرتبه دولت بود، در هنرستان زیبای پسران نام‌نویسی کرد، جایی که خود بعداً در آنجا و نیز هنرستان نقاشی دختران هنرآموز نقاشی گردید. در آنجا جلال آل احمد مربی ادبیات و مشوق او بود و تا آخرین روزهای حیات وی را زیر نظر داشت. در همین دوره بورسی ۴ ساله برای فرانسه نصیبش شد اما ساواک اجازه خروج از کشور به او نداد. جلال آل احمد هم به او گفت «در اروپا که به تو آمپول هنر تزریق نمی‌کنند همین‌جا بمان و خود را بساز».[۳]
وی سپس در سال ۱۳۳۶ در ادارهٌ هنرهای سنتی وزارت فرهنگ و هنر به عنوان طرّاح در کارگاه کاشی‌سازی مشغول کار شد. مدتی حدود سه سال ازروی اشیاء باستانی ایران کپی برداری می‌کند تا به گفته خودش با رموز نور و سایه روشن رشته‌های هنر قدیم ایران بیشتر آشنا شود.
یکی از آثار بهرام عالیوندی
بعد از تأسیس دانشکدهٌ هنرهای تزیینی در سال ۱۳۳۹، عالیوندی در این دانشکده، در رشتهٌ نقاشی تزیینی به تحصیل پرداخت و دورهٌ تخصصی‌اش را زیر نظر یک استاد فرانسوی به پایان رساند و در رشته نقاشی تزیینی لیسانس گرفت. پس از آن مدتی در هنرستانهای نقاشی به تعلیم پرداخت و سپس برای چندمین مرتبه راهی اروپا شد و از موزه‌های بزرگ آنجا دیدن کرد.[۴]
او در سال ۱۳۳۸ به عنوان مدرس در کارگاه‌های آموزشی مؤسسه هنرهای ملی و کمال الملک برگزیده شد و به مدت ۲۰ سال این کار را ادامه داد. در طول این مدت، او به انجام و تمرین دامنه وسیعی از هنرهای پارسی از قبیل مینیاتور و سرامیک سازی روی آورد.[۵]طی دورانی که اداره هنرهای ملی کار می‌کرد، آموزش هنرهای سنّتی را به هنرجویان رشته نقاشی به عهده داشت و هنرجویان را به موزهٌ ایران باستان می‌برد و رمز و رازهای خطوط و نقوش آثار هنری قدیمی ایران را به آنان می‌آموخت.[۱]
طی حدود ۲۶ سال خدمت در وزارت فرهنگ و هنر، هزاران طرح عالیوندی درکارگاه‌های میناسازی، گلیم‌بافی، کاشی‌کاری، منبت‌سازی، خاتم‌کاری، نقره‌سازی، معرق‌کاری و … توسط استادکاران رشته‌های فوق به اجرا درآمد و در موزه فرهنگ و هنر جمع‌آوری یا به سران کشورها هدیه گردید.[۲]

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

گل رز

گل رز
نقاشی آبرنگ 

بخوان بنام گل سرخ 

این نقاشی را بیاد گلهای پر پر شده میلیشای مجاهد خلق کشیده ام

۱۳۹۷ آذر ۲۳, جمعه

منوچهر طاهرزاده

منوچهر طاهرزاده

طاهرزاده، نخستین آهنگ خود به نام دریاچه غروب را در سن ۱۶ سالگی اجرا و روانه بازار کرد. 

منوچهر طاهر زاده

زندگی نامه


مراسم تشييع و تدفين منوچهر طاهرزاده
طاهرزاده در سال ۱۳۳۴در شهر کرمانشاه در خانواده ای هنرمند و هنردوست به دنیا آمد. پدرش استاد یدالله طاهرزاده نوازنده چیره دست تار است و همچنین عموها و پسردایی هایش همگی در راه موسیقی عرفانی قدم نهادند. وی پنجم دبستان بود ویولن می‌نواخت، ‌در شانزده سالی با گروه ارکستر رادیو کرمانشاه همکاری داشت. خود وی می گوید: «کار تئوری موسیقی لازمه کار تنظیم و تحقیق است که من در این زمینه مدیون استاد مسعود زنگنه مجد هستم که در تدریس حوصله زیادی دارند و از تعلیمات پسر دایی پدرم استاد فریدون حافظی بهره بردم و آوازخوانی را زیر نظر مستقیم عمویم استاد عنایت الله طاهرزاده که از صدای خوبی برخوردار بود فرا گرفتم و موارد زیادی هم در تنظیم و رهبری ارکستر را استاد محمود مرآتی به من آموخت که همگی درحق من نهایت لطف را داشتند». منوچهر طاهرزاده از چهره های برجسته و باسابقه موسیقی بود، ‌در نواختن ویولن، کمانچه، تار و تنبک مهارت داشت و ویولن رابه صورت تخصصی می‌نواخت. در آواز شیوه خاص خود را داشت و با ارکسترهای زیادی در کرمانشاه و تهران همکاری کرده‌اند. همکاری در ارکسترهای استاد علی ناظری در فرهنگ و هنر، همکاری با ارکستر رادیو کرمانشاه با استاد محمود مرآتی، همکاری با مرکز حفظ و اشاعه موسیقی و ارکستر این مرکز به سرپرستی استاد مسعود زنگنه مجد، همکاری با گروه ابوالقاسم پرندیان در تلویزیون نوپای آن زمان. با همکاری پرندیان و فرهاد سهرابی برنامه (نسیم آسا) را در مرکز کرمانشاه تهیه کرده، وی در تهران همکاری با ارکسترهایی با ناصر چشم آذر، داوود اردلان و… را در کارنامه خود دارد. در سال ۶۸دراولین و دومین جشنواره تولیدات صدا و سیما مراکز استان‌ها عنوان بهترین خواننده را به خود اختصاص داد.
همچنین درصدد بود که کارقدمای کرمانشاهی را زنده کند مانند «درویش حسن خان خراباتی» که کاست بیدلان نمونه بارز آن است، آخرین آلبوم وی آلونک نام داشت که به بازار عرضه شد. [۲]
طاهرزاده، نخستین آهنگ خود به نام دریاچه غروب را در سن ۱۶ سالگی اجرا و روانه بازار کرد. وی که از شاگردان استاد شجریان بود و کارهای مشترکی را نیز با استاد شهرام ناظری اجرا نمود، در سالهای پایانی عمرش، کاستهایی تحت عنوان بیدلان، آخرین برگ و آلونک را منتشر کرد...آهنگساز و خواننده سبک پاپ، نوازنده ویلون و سه تار. وی برای خوانندگانی مانند شاهرخ نیز آهنگسازی کرده‌است. سی و پنج سال سابقه خوانندگی در گروههای محلی، سنتی و پاپ را داشت.
از ماندگار ترین ترانه های پاییزی ترانه ای به همین نام سروده منوچهر طاهر زاده که اولین بار هم خود مرحوم طاهر زاده آن را اجرا کرد ولی این سروده زیبای آقای طاهر زاده را شاهرخ نیز اجرا نموده است.[۱]

منوچهر سخایی

منوچهر سخایی

سید منوچهر سخایی کاشانی (زاده ۹ مهر ۱۳۱۴،‌ تهران - درگذشته ۸ اردیبهشت ۱۳۹۰) معروف به منوچهر سخایی خواننده پاپ و روزنامه‌نگار در تهران و در خانواده‌ای فرهنگی و متمایل به سیاست دیده به جهان گشود. برادر بزرگترش سرگرد سید محمود سخایی رئیس شهربانی برگزیدهٔ دکتر مصدق در کرمان بود که در جریان وقایع ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ در این شهر به شهادت رسید و جسدش را مثله کردند. منوچهر به یاد برادرش ترانهٔ «پرستو» را خواند.
منوچهر سخایی
منوچهر سخایی

منوچهر سخایی تحصیلات ابتدایی و متوسطهٔ خود را در تهران ادامه داد و از همان دوران تحصیل به مقولات هنری بویژه موسیقی علاقه و اشتیاق نشان داد. با این وجود وی قبل از آن که وارد دنیای موسیقی شود برای مدتی در روزنامهٔ کیهان مشغول به کار شد و به عنوان خبرنگار پارلمانی در این روزنامه فعالیت کرد.
منوچهر سخایی از قدیمی‌ترین چهره‌های موسیقی پاپ و از بازماندگان نسلی است که با اجرای ترانه‌های عاشقانه بر بستر ملودی‌های ایرانی، با ارکستراسیون غربی و کلام فارسی، در اواخر دههٔ ۳۰ خورشیدی، محبوبیت خیره کننده‌ای برای این سبک موسیقی به ارمغان آوردند.[۱]

زندگی‌نامه

منوچهر سخایی در سال ۱۳۱۴ خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود. خانوادهٔ او خانواده‌ای فرهنگی بودند هر چند گرایشات سیاسی نیز در خانوادهٔ سخایی وجود داشت. منوچهر تحصیلات ابتدایی و متوسطهٔ خود را در تهران سپری کرد و در همین دوران تحصیل علاقهٔ بسیاری به موسیقی از خود نشان داد.[۲]
برادرش سرگرد محمود سخایی، رئیس شهربانی در دورهٔ دکتر مصدق در کرمان بود که در حوادث اتفاقات ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ به قتل رسید. گفته شده‌است که سرهنگ سخایی به دستور خود دکتر محمد مصدق به این سمت برگزیده شده بود. سرگرد محمود سخایی هم‌چنین محافظ دکتر مصدق، نویسنده کتاب «مصدق و رستاخیز ملت»، یار خسرو روزبه، نفر اول مسابقات تیراندازی در کل کشور، رئیس شهربانی کرمان و فرمانده گارد محافظین مجلس شورای ملی بود.

جوانی منوچهر سخایی
منوچهر در مقاله ای با قلم خود به شرح واقعه کشته شدن برادرش پرداخته‌است. او بعدها ترانه پرستو را - که بر اساس یک ترانه ای محلی است - به درخواست مادر داغدارشان در رثای برادرش خواند و او را ستود.[۳]









ادامه مطلب اینجا 👈